سردار شهید محمد تیموریان؛
وقتی صفحات دفتر زندگی سردار شهید محمد تیموریان را ورق می زنیم بوی خوش صحن و سرای حرم و بارگاه رضوی را بخوبی حس می کنیم.
وقتی صفحات دفتر زندگی سردار شهید محمد تیموریان را ورق می زنیم بوی خوش صحن و سرای حرم و بارگاه رضوی را بخوبی حس می کنیم. استشمام بوی حرم امام رضا (ع) از لا به لای زندگی شهیدی از جنس کبوتران حرم بسیار لذت بخش است.

سال 1344 هجری شمسی، شهرستان آمل، در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی و کم عرض و باریک، در خانه ای کاهگلی که در آن صفا و صمیمت موج می زند، اهل خانه منتظر تولد نوزادی هستند از جنس خوبی و مهربانی. لحظه ها به کندی می گذرد. اندکی بعد موجی از شادی و سرور فضای صمیمی خانه را پر می کند، کودکی پابه عرصه ی هستی می نهد که پدر بزرگ نامش را فریدون می گذارد.

کودکی که با توسل مادرش به امام رضا (ع) شیرینی را به این خانه آورد. خواب های مادر را مرور می کنیم «خواب دیدم امام رضا (ع) نوزادی را که در پارچه سرخ رنگی پیچیده شده به سوی من می فرستد.» و چندی بعد خوابی دیگر؛ «دوباره خواب می بینم کنار رودخانه ی آبی ایستاده ام و سنگ گرانبهایی از دستم به داخل آب می افتد، با خودم می گویم این سنگ چقدر برایم با ارزش بود ....» شاید آن روز سید هاجر حتی به ذهنش هم خطور نمی کرد که تعبیر این دو رؤیا « ولادت و شهادت فرزندش» باشد.
کودکی که در یک سالگی وقتی که چشمان ناامید پدر و مادرش به گلدسته های طلایی رنگ حرم آقا امام رضا (ع) دوخته شده بود، با یک نگاه آقا شفا می گیرد، گویا قرار است عنایت آقا لحظه به لحظه شامل حالش شود.


روزها می گذرد، فریدون در دامن پاک مادری سیده قد می کشد، پا به پای پدر به مکتب می رود، قرآن یاد می گیرد و در مجالس مذهبی شرکت می کند. سال های مدرسه از پی هم می گذرد و فریدون تیموریان دانش آموز موفق رشته ی ریاضی دبیرستانی می شود که دانش آموزان اش او را چون معلمی در کنار خود می دیدند و او خود را دانش آموزی در مدرسه ی انقلاب می دانست و هر روز خود را به صف انقلابیونی می رساند که به خیابان ها می آمدند و بر علیه رژیم منحوس پهلوی فریاد می زدند.

بهمن 57 که از راه می رسد این بوی خوش پیروزی انقلاب است که همه جا را فرا می گیرد و جشن پیروزی در گوشه گوشه ی ایران اسلامی بر پا می شود. با تشکیل بسیج به فرمان حضرت امام خمینی (ره) فریدون دراین نهاد مقدس ثبت نام و فعالیت هایش را آغاز می کند.شهریور 59 که طبل جنگ نواخته می شود درس و مدرسه را رها می کند و با چند تن از دوستان خود راهی دانشگاه جبهه می شود. و حالا که فریدون جبهه ای می شود نام محمد بر خود می نهد. راستی چه زیباست که انسان نام خود را به انتخاب خود برگزیند.


محمد بعد از هر عملیاتی به پابوس آقا امام رضا (ع) می رفت و بعد از آن که روح و جان در فضای معنوی حرم صیقل می داد، برای دیدار با خانواده به آمل می رفت. راستی کسی نمی داند بین او و آقا امام رضا چه گذشته بود! شاید محمد می رفت برای تجدید عهدی که از کودکی با آقا بسته بود.


محمد بعد از عملیات محرم، لباس مقدس پاسداری را از عالم و عارف و فقیه بزرگوار حضرت آیت الله حسن زاده آملی تحویل می گیرد. سردار شهید تیموریان فرماندهی گردان در عملیات های والفجر4، والفجر6، رمضان، بیت المقدس، محرم، بدر و محمد رسول الله و ... را طی سال های دفاع مقدس عهده دار بود. محمد که در یکی از عملیات ها مجروح می شود برای درمان به مشهد مقدس منتقل و بعد از سه روز به جبهه بر می گردد. شاید این آخرین باری بود که به پابوس آقا می رفت. اما نه! او یک بار دیگر نیز به مشهد می رود آن هم بعد از شهادتش. شهادتی که در تاریخ 23/12/1363 قسمت اش می شود و روح عرشی و ملکوتی اش در آسمان ها به پرواز در می آید.

پیکر پاک محمد را اشتباها با شهدای لشکر 5 نصر به مشهد می برند. آری! قسمت محمد بود که برای آخرین بار با شهدای مشهد دور حرم آقا طواف داده شود و این گونه به «آخرین زیارت » مشرف می شود و بعد از سه هفته به آمل برگردد. تا روی دست های مردم انقلابی و مومن آمل تشییع و در جوار امام زاده ابراهیم (ع) این شهر آرام بگیرد.

فرماندهی با لباس بسیجی و سنتی مازندران

سردار محمد تیموریان همیشه لباس بسیجی می پوشید. اکثر مواقع کلاه سیاه کشاورزان را به سر می کرد و شله چوپانان را بالای جوراب می پیچید و گاله چرم چوپانان را می پوشید یا از دمپایی ایی استفاده می کرد. روزی به خاطرنیاز به مهمات با همین وضع به مقر نیروهای ارتش رفت و درخواست خمپاره انداز کرد. اما افسر مسئول او را دست به سر کرد. به چادر خود بازگشت و این بار با پوتین واکس زده و لباس شیک و دوربین به گردن رفت. همان افسر دستور داد که خمپاره انداز و وسایل مورد نیاز را به او تحویل دادند.

سردار علی فردوس روایت میکند: اولین بار او را در پایگاه شهید بهشتی اهواز دیدم. فردی زیرک خوش برخورد و در میان تمام افراد زبانزد بود. در اکثر عملیات ها پیشاپیش رزمندگان با لباس سنتی مازندرانی حرکت می کرد و در گردان خود گروهی از افراد با تجربه را تحت عنوان گروه ضربت برای شکستن خط تشکیل داده بود. گردان یا رسول اله که محمد فرمانده آن بود در بین فرماندهان به گردان "محمد زبل" معروف بود.

علامه حسن زاده آملی: همان طور که فریدون، ضحاک را از تخت به زیر کشید، ضحاک زمان را نابود کنید

محمود شیرازی روایت میکند: روزی فرمانده کل سپاه در زمان جنگ، سردار محسن رضایی رو کرد به قائم مقام فرمانده لشگر 25 کربلا سردار شهید حاج حسین بصیر و گفت : قدر محمد تیموریان را بدانید . چون خیلی طول می کشد تا درآمل ما مثل محمد تیموریان تربیت کنیم . محمد خودش می گفت: هنوز صدام گلوله ای نساخته که به من بخورد . سال 61 بود و حضرت استاد علامه آیت ا... العظمی حسن زاده آملی ( مدظله العالی ) امام جمعه شهرمان بود . محمد در 17 سالگی به فرماندهی گردان منصوب شد و حضرت استاد علامه به سپاه آمده بود. حضرت استاد علامه درباره محمد گفت : " فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه " سپس او را تشویق کرد و لباس پاسداری را به وی اعطا کرد و فرمود : «همان طور که فریدون ضحاک را از تخت به زیر کشید شما هم ان شاءالله ضحاک زمان صدام را نابود کنید.»


محمد می گفت: پس از فتح کربلا عکس مرا به حرم حسین بن علی (ع) ببرید و خطاب به امام حسین بگویید که در راه تو و برای آزادسازی حرم تو کشته شده است و بعدأ ما نیز چنین کردیم.

به فرزندم بگویید قبر گمشده مرا پیدا کند

پدرشهید روایت می کند :قبل از شهادت وسایل خود را در داخل جعبه مهمات گذاشت و به هر یک چیزی داد. برای برادر و خواهرش سجاده و تسبیح گذاشت. فقط انگشتر من هنگام شهادت در دستش بود. در حمله بدر قایق آنها غرق می شود. محمد مجروح شده و داخل آب می افتد. بونه ای را گرفته و پس از مدتی در همان حال شهید می شود. این تعبیر همان خوابی بود که قبل از تولدش دیده بودم. در دریا بودم و نوری بالای سر من بود و من به تخته سنگی تکیه داده بودم بعد از عملیات خوابی دیدم و به مادرش گفتم محمد شهید شده است.

محمد چند شب قبل از حمله خواب دیده بود که ندایی می گوید : با آب طلا بنویس صاحب الزمان، و می گوید به فرزندم بگویید قبر گمشده مرا پیدا کند. یکی از همرزمان تیموریان نیز گفته است : روزی بعد از اینکه از حمله برگشتیم، فرمانده به او گفت : آقای تیموری ! آیا می توانی دوباره به خط بروی ؟ محمد شب قبل خواب دیده بود کسی به او گفته است : به خط برو و با طلا بنویس یا صاحب الزمان.

وقتی ضامن آهو، قول فرمانده گردان یارسول به مادرش را وفا می کند

شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یارسول(ص) از شهرستان آمل، «لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا» عاشق و دلداه آقا علی ابن موسی الرضا(ع) بود. محمد قبل از هر عملیات، برای نیروهای گردان یا رسول (ص)، گوسفندی قربانی می کند، عملیات هم که تمام می شد، از خود جبهه، یک راست به پابوسی آقا امام رضا(ع) مشرف می شد. زیارتی می کرد و بر می گشت آمل، مدتی می ماند و دوباره عازم جبهه می شد.


زمستان سال1362 برای محمد اتفاقی افتاد و دیگر نتوانست، به پابوسی آقا امام رضا(ع) برود. این مرخصی دست خالی به خانه می رود.


هنوز چند روزی از مرخصی اش در آمل نگذشته بود، که حاج حسین بصیر می رود خبری از او بگیرد و حال و احوالی هم از پدر و مادر محمد بپرسد. این رسم حاج بصیر بود، از جبهه که مرخصی می آمد، به همه شهرهای مازندران سر می زد و خبری از نیروهایش می گرفت.


سردار حاج بصیر خودش اهل فریدونکنار است، این بار هم در آمل، مهمان محمد تیموریان است. مهمانی که تمام می شود، حاج بصیر به محمد می گوید: دارم راهی جبهه می شوم، انشاءاله، عملیاتی هم در پیش است.


محمد که دلش تمام وقت توی جبهه و صفای بچه های گردان یا رسول(ص) است، دست حاج بصیر را گرفت و او را بوسید و گفت: تنهائی، شرط رفاقت نیست. با هم می رویم.


مادر محمد دلخور شد، گفت: محمدجان تو که تازه از جبهه آمدی، یک چند روزی بمان، بعد برو. محمد که عاشق پدر و مادرش هست، مادر را بوسید، گونه هایش را کاشت، تا مادرش هم او را ببوسد. و هم این که رضایت قلبی مادرش را جلوی حاج بصیر گرفته و راهی بشود.


چند بار که مادر را بوسید، گفت: مادر اجازه بده، این بار را در جوار حاج حسین بروم به جبهه، انشاءالله برگشتم، می برمت به پا بوسی«آقاعلی ابن موسی الرضا(ع)» این حاج بصیر هم ضامن، حاجی لبخندی می زند، محمد دل مادر را تسخیر می کند. مادر می گوید: قول؟ محمد، دست مادر را می بوسد و می گوید: سرم برود، قولی که می دهم نمی رود مادر.


مادر راضی شد و محمد، همراه حاج حسین بصیر عازم جبهه شدند. گذشت و مدتی بعد عملیات بدر آغاز گردید و محمد نتوانست که مرخصی برود، تا قولی که به مادرش داده، برای پابوسی امام رضا(ع) عملی کند.


محمد تیموریان در بیست و سوم اسفند 1362 در عملیات بدر شهید می شود. پیکر محمد در معراج الشهداء اهواز، به طرز عجیبی یک راست به مشهد مقدس می رود، از طرفی هم، خبر شهادت محمد تائید شده، اما پیکر محمد کجاست؟ هیچ کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده و مفقود اعلام می شود.


شهدا را در حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) طواف می دهند. محمد تیموریان هم توی تابوت، مهمان آقا امام رضا(ع) می شود، تابوش در حرم آقا امام رضا طواف می شود. بعد از طواف و تشیع جنازه، تابوت محمد سرگردان به معراج الشهداء مشهد می رود.


وقتی پیکر محمد در حرم روی دست مردم طواف داده می شود، یک روحانی اهل آمل بنام حاج آقا ابراهیمی که در دستگاه قضائی مشهد مشغول بکار بود و از بستگان محمد بود، آنروز نام «محمد تیموریان» را روی تابوت می بیند، اما باورش نمی شد که این محمد تیموریان، همان همشهری و فامیل خودش هست، حتی یک ذره هم شک نمی کند.


بعد از این اتفاق، چند روی می گذرد و حاج آقا ابراهیمی، ناخواسته دلش هوای شمال را می کند، وقتی آقای ابراهیمی به آمل می آید، متوجه می شود که محمد در عملیات بدر شهید شده و مفقود گردیده است.

فوری به منزل شهید می رود و قصه طواف تابوتی را بنام محمد تیموریان تعریف می کند.

مادر محمد و خانواده، همراه حاج ابراهیمی یک راست، به مشهد مقدس می روند، همان طور که محمد به مادرش قول داده بود، مادر نیز به پابوس آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می آید. سپس برای شناسائی، شهید محمد تیموریان به معراج الشهداء مشهد می روند، مادر وقتی تابوت فرزندش را می بیند، می گوید: این محمد من است، خودش هست، آمده است مشهد تا آن عهدی که با مادرش بسته را وفا کند.


مادر و خانواده همراه پیکر محمد به آمل بر می گردند. دوازده فروردین سال 1363 ، شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یا رسول(ص) ، در شهر آمل تشییع باشکوهی می شود.